|
|
|
|
|
دیدم کسی روز تولد حضرت فاطمه و روز زن رو بهم تبریک نگفت.
پس خودم این کارو میکنم : الناز روزت مبارک |
||
|
|
|
|
|
دل تنگی امشب دلم خیلی برای نیمه گمشدم تنگ شده انگار مدتهاست میشناسمش ودوستش دارم. آخی.نازی. یعنی اون الان کجاست؟آیا اون هم به من فکر میکنه؟ |
||
|
|
|
|
|
خدارو شکر
بالاخره کار دلخواهمو پیدا کردم. البته یک ماه اول آزمایشیه. ولی امیدوارم ازپسش بر بیام. |
||
|
|
|
|
|
از دست این زندگی دلم خونه.
خون. |
||
|
|
|
|
|
با لا خره از راه رسید
بالاخره اون روز از راه رسید .روزی که از مدتها قبل مشتاقانه انتظارشو میکشیدم. و فکر میکردم بهترین روز عمرمه .فکر میکردم روز به پایان رسیدن همه غم وغصه هام وروز تولد دوباره منه. روزی که از خوشحالیش در پوست خودم نخواهم گنجید .و از اینکه دوباره پامو به یک محیط علمی جدیدتر وبالاتر میذارم از فرط شادی دیوانه خواهم شد. اما زهی تصور باطل زهی خیال محال . اون روز رسید و من دیدم بر خلاف تصورم ودر کمال ناباوری در امتحان ارشد رتبه خوبی کسب نکردم .خوب که چه عرض کنم افتضاح . رتبه پارسالم عالی بود فقط به دلیل یه اشتباه قبول نشدم .اما امسال رتبم اصلا قابل قیاس با پارسال نبود. با وجود تمام تلاشم وبا وجود ذهن مثبتم. اینقدر از شنیدن رتبم شوکه شدم که تا آخر عمر یادم نمیره. آخه یعنی چی شده؟ نکنه یه سوالو جابجا زدم وهمه سوالهام به دنبال اون جابجا شدن.نمیدونم دیگه هیچ چیز نمیدونم. فقط اینو میدونم که همه رویاهام تمام شدن. و من حتی بهشون نزدیک هم نشدم. خدایا هر چند دلم فوق العاده شکسته. اما بازم تو رو شاکرم. حتما صلاحی در کار بوده. راضیم به رضای تو. اما آخه با این آبروریزی چه کنم. همه الان مطمئنن که من امسال قبولم اما نمیدونم صلاح کار کجا ومن خراب کجا ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا |
||
|
|
|
|
|
همیشه توی ذهنم یک سری خصوصیات فهرستوار برای نیمه گمشدم در نظر داشتم که برام
اصلی ترین چیزها بودن .وفکر میکردم از هر چیزی که صرف نظر کنم از این چند مورد نمیتونم صرف نظر کنم یکی از این موارد سن بود همیشه توی ذهنم بود که فردی که به عنوان همراه وهمدل وهمرازم انتخاب میکنم باید سنش کمتر از ۳۰ سال باشه. به چند دلیل ۱. اینکه فکر میکردم آدمی با سن بیشتر از این دیگه شور وشوق وهیجان لازم برای جذب منو نداره. چون من هیجان یک دختر ۱۸ ساله رو دارم و دوست دارم طرفم هم خیلی با نشاط وشاد باشه. ۲.اینکه فکر میکردم آدمایی که تا این سن مجرد موندن از نظر احساسی آدمهای بی احساس وبی تفاوتی هستن ولی من فوق العاده احساساتی ورمانتیک هستم. ۳ .اینکه فکر میکردم اونها هیچوقت نیاز به داشتن یک یاروهمدمو حس نکردن والا تا این سن تنها نمیموندن و این خیلی بده. چون کسی قدر آبو بیشتر میدونه که تشنه مونده باشه. و ۴ .که خیلی هم مهمه اینکه شاید اونها اینقدر درگیر رابط مختلف با جنس مخالف بودن که هیچگاه احساس نیاز به ازدواج نکردن .واین اصلا طبق معیارهای ذهنی من نیست.آخه من دوست دارم برای طرفم یک تجربه تازه باشم اونقدر که برام بمیره و همه احساسات وهیجانات ازدواجو با هم برای اولین بار تجربه کنیم. به هر حال من خوب میدونم که سن فقط یه عدده ولی چیزی که برام مهمه این ۴ نکتست نه یک عدد به اسم سن .
|
||
|
|
|
|
|
سلام یه سلام درست وحسابی
روز اول که شروع به نوشتن این وب کردم.دلیلم و هدفم نوشتن وقایع زندگیم بود .برای همین اسم این وبلاگو داستان زندگی گذاشتم . اما نمیدونم چی شد که به طور نا خداگاه از اهداف اصلیم دورشدم .وفراموش کردم که اصل این وب چی بود. اما حالا میخوام جبران مافات کنم ویه مقدار از وقایعی که ننوشتمشون رو بنویسم. راستش سال ۸۶ سال مهمی برام بود دو تا فرصت مهم زندگیم توی نیمسال دوم سال ۸۶ بود که شاید هیچوقت دیگه تکرار نشن . هنوز هم مشخص نیست که من توی این بازی بازنده بودم یا برنده وآیا درست انتخاب کردم وعمل کردم یا نه. یک فرصت مهم فرصت برای درس خوندن بود برای امتحان ارشد چون توی این ۶ ماه به طور نسبی آرامش کافی برای درس خوندنو در اختیار داشتم. البته تا حدودی هم درس خوندم هر چند به طور کامل از خودم راضی نیستم.آخه از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشه که بعضی وقتها شیطون میرفت توی جلدم وجوری منو از ادامه تلاشم نا امید میکرد که قید درس وادامه تحصیلو به کل میزدم. وای نمیدونم این شیطون تو من چی دیده که ول کنم نیست . پارسال که از این هم بد تر.نذاشت حتی لای کتابامو باز کنم . خوب دیگه این هم یکی از خصوصیات ما آدمهاست که بی ارادگی خومونو میندازیم گردن شیطون.آخه خداییش کدوم دیوار از دیوار شیطون کوتاهتره؟ به هر حال امتحانو دادم نسبتا خوب .البته هیچ چیزو نمیتونم پیش بینی کنم نه اینکه دروس امتحانی همه حل کردنی بودن وفوق العاده پیچیده ، واسه همین نمیشه مطمئن به پاسخها بود. بگذریم فعلا که باید منتظر نتایج باشم که امیدوارم تلخ نباشن ان شاء الله. بگذریم یه فرصت دیگه که سال ۸۶ برام پیش اومد یه فرصت شغلی بود مدیریت کنترل کیفیت یک کارخونه کوچیک .که البته بنا به نظریه دیگران این فرصتو از دست دادم. اما خودم اینطور فکر نمیکنم البته وقتی مشخص میشه که نتایج فوق بیاد .چون من این کاروبه دلیل امتحان فوق رد کردم چون فرصتی برای درس خوندن برام باقی نمیگذاشت .البته بعد از گرفتن این تصمیم یک هفته تب کردم و صورتم ریخت بیرون. جمله آروم کنم که: در ذهن الهی از دست رفتن وجود ندارد وهر چیز را که از دست بدهم بهتر از آن را دوباره مییابم. چه کار کنم آخه یه جوری میباست خودمو از شر ندامت وحسرت خلاص کنم یا نه؟ در کل در سال ۸۶تعادلی در احوالم وجود نداشت یا شاد وبا انرزی بودم یا افسرده و خسته. نمیدونم چرا هر وقت میخواستم تصمیم مهمی بگیرم اینجوری دچار تضاد میشدم .یه روز به تصمیم امیدوار بودم یه روز ناامیداز نتیجه .یه روز شاد وبا انرزی ومثبت.یه روز غمگین وخسته ومنفی .نمیدونم چرا اینجوری بودم اما اولین برنامم برای سال ۸۷ اینه که در این موارد بتونم به ثبات برسم و سعی کنم حالت مثبتمو کاملا حفظ کنم برای این هم تصمیم گرفتم برنامه زندگیمو پر کنم. علاوه بر کلاس زبان و ورزش، یادگیری خوش نویسی رو هم آغاز کنم.و تیر اندازی .وای خیلی دوست دارم. تصمیم دارم اگه بشه تدریس خصوصی مدار والکترونیک رو هم انجام بدم . تا درسها از ذهنم پاک نشن . و انشاءالله بعداز اردیبهشت که رتبه های فوق میاد شروع کنم به جستجوی یه کار دائم. وای خدا کنه فوق قبول شم. خیلی خوشحال میشم اگه قبول بشم ده روز از خوشحالی عروسی میگیرم برام دعا کنید. |
||
|
|
|
|
|
سال نومبارک
یه بهار ودو بهار وسه بهار وده بهار دنیا داد میزنه دیگه بسه انتظار ، دیگه بسه انتظار آره باز هم بهار رسید.اما نمیدونم این انتظار کی به سر میاد؟ امسال هم گذشت و من باز در حالی کنار سفره هفت سین نشسته بودم که غم تنهایی تمام وجود منو میفشرد.امسال موقع تحویل سال دیگه برای خودم هیچ دعایی نکردم . تنها خوشبختی دوستانمو از خدا خواستم. راستش دیگه نمیخوام منتظر باشم .نمیخوام هر لحظه با خوشحالی وامید و شادی منتظر این باشم تا ببینم کی نیمه گمشدمو پیدا میکنم. دیگه خسته شدم. میخوام تارک دنیا بشم نمیخوام دیگه به مسئله ازدواج فکر کنم. هر چه پیش آید خوش آید.
|
||
|
|
|
|
|
سلام
من اومدم |
||
|
|
|
|
|
من تا اسفند نیستم
خداحافظ همتون |
||
|
|
|
|
|
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم چی شده ؟چرا نظر نمیدین؟ |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچوقت شده که یک آن به خودتون بیاین و ببینین هیچ کسی دور وبرتون نیست.
و دور وبرتون خالیه خالیه؟ اون هم دور وبر شما که زمانی دوستهای زیادی داشتین که براشون می مردین واونها هم براتون میمردن .اما حالا وقتی نگاه میکنین می ببینین همشون رفتن دنبال زندگی خودشون و شما موندین تنهای تنها . برای من که پیش اومده اون هم خیلی بد. همیشه خانوادم از زیادی تعداد دوستام میگفتن ومیگفتن الناز زیادی برای دوستهات مایه نذار وفداکاری نکن وزیاد ازشون انتظار محبت نداشته باش چون به هر حال در آینده اونها میرن دنبال زندگیشون و اینقدر پر مشغله میشن که سال تا سال هم سراغت رو نمیگیرن. اما من این حرفا به گوشم نمیرفت وتا میتونستم برای دوستام فداکاری میکردم و عشقمو تمام وکمال نثارشون میکردم. البته ناگفته نماند دوستام هم همه با محبت بودن. اما بالاخره چرخ روز گار چرخید وچرخید و سرنوشت هر کدوم از ما رو در مسیری جداگانه قرار داد ۴ تا از صمیمیترین دوستام که به قول معروف با هم رفیق گرمابه و گلستان بودیم ازدواج کردن وهر کدوم بنا به ضرورت راهی این شهر و اون شهر شدن ومن یه دفعه و در عرض یک سال تنهای تنها شدم. واین باعث شد تا بیشتر از پیش به نیمه گمشدم فکر کنم. به اینکه اون الان کجاست؟ چه کار داره میکنه؟ آیا اون هم مثل من برای پیدا کردن نیمه گمشدش بیقرار وبی تابه؟ آیا اون هم مثل من برای نیمه گمشدش دلتنگه؟ گاهی هم به این فکر میکنم شاید در قسمت الهی من نیمه گمشده ای برام در نظر گرفته نشده ویا اینکه قسمتم اینطور رقم خورده که باید در تنهایی بمیرم. گاهی هم میگم شاید من یا اون مرتکب گناهی شدیم و واسه همینه که خدا ما رو مجازات کرده و زمان به هم رسیدنمون رو به تاخیر انداخته .گاهی هم میگم شاید من یا اون هنوز اونقدر احساس نیاز به طرف مقابل نکردیم وخدا میخواد ما کاملا به این حس برسیم تا بعد از به هم رسیدنمون قدر همو بیشتربدونیم. گاهی هم میگم شاید به هم رسیدن ما مستلزم زمان یا مکان یا شرایط خاصیه که هنوز مهیا نیست .گاهی هم میگم شاید نیمه گمشدم هنوز شرایطشو نداره وخدا میخواد اون وقتی بیاد که همه مشکلات حل شدن.گاهی هم میگم شاید ما هنوز به اون درجه از کمال نرسیدیم که لیاقت به هم پیوستنو داشته باشیم.گاهی هم میگم شایدخدا داره صبر وتوکل مارو امتحان میکنه. گاهی هم فکر میکنم شاید دلهامون اونقدر زنگار گرفتن که هیچ نوری توشون منعکس نمیشه تا ما در سایه اون نور بتونیم همدیگرو ببینیم وپیدا کنیم .گاهی هم میگم شاید نیمه گمشدم خیلی بی احساسه وخدا داره دل اونو برای پذیرش عشق آماده میکنه. گاهی هم میگم شاید اون از طرف خدا مامور به انجام کاریه، کاری برای بقیه موجودات یا انسانهاو هنوز اون کار به پایان نرسیده .نمیدونم از میان همه این شایدها کدوم درست باشه اما اینو میدونم که دیگه صبر ندارم دیگه طاقتم تاق شده همه میگن صبر کن اما چه جوری؟کاش میدونستم و میتونستم . میدونم اون بالاخره یه روزی از پشت کوههای مه گرفته میاد اما ترسم از اینه که دیگه اون وقتی بیاد که من نباشم. گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود.
|
||
|
|
|
|
|
تولد
هیچ وقت شده تصور کنید که زمان به عقب برگشته؟ به خیلی قبل از این.به زمانی که هنوز متولد نشده بودید وبه صورت جنینی در رحم مادر بودید.و منتظر بودید تا قدم به این دنیا بذارید ومتولد بشید.در مورد شماها نمیدونم،اما در مورد خودم باید بگم که آره شده.آره من همه اینها رو تصور کردم. تابستان همین امسال بود. وقتی که کتاب در آغوش نورنوشته ری میلز رو خوندم که به عنوان بهترین کتاب سال انتخاب شده بود.موضوع این کتاب مربوط میشد به یک مرد تقریبا ۴۰ یا ۵۰ ساله که ادعا میکنه خاطرات قبل از تولدش وحتی زمانی که در پیشگاه الهی بوده رو به یاد داره و قبل از به دنیا آمدنش تمام وقایع واتفاقاتی که بعد از تولدش توی این دنیا براش اتفاق افتاده رو به چشم دیده.و مدعیه که اگه تا حالا یعنی این ۴۰ یا ۵۰ سال از زندگیش این رو به کسی نگفته واسه اینه که این وظیفه الهیش بوده و خدا وفرشتگان نگهبانش بهش تاکید کردن که نباید این راز رو تا زمان مقرر به کسی بگه. بگذریم من حالا نمیخوام در مورد صحت وسقم این ادعا و امکان وجود یا عدم وجودش صحبت کنم .هدف من از اشاره به این کتاب استفاده از توصیف این کتاب هنگامیه که روح وجسم قهرمان کتاب با هم آمیخته میشن و بعد از مدتی اون بدنیا میاد. اون اینجوری توصیف میکنه که: تداخل روح و جسمم مثل مخلوط شدن روغن در آب و بعد حل اونهاست . اون میگه که هیچ کاری برایم به این سختی نبود.اول خودم مایل نبودم و احساس دلهره وغم بزرگی داشتم .مثل این بود که میخواستم خودمو در یک قفس محدود زندانی کنم. تا قبل از اون روحم آزاد بود ورها.به هر جا که میخواست میرفت .در نامحدود سیر میکرد. اما حالا اگر در کالبد جسمانیم میرفتم تمام اختیارات و تواناییهای روحم به خصوص آرامش وشادی روحم از بین میرفت. و این مثل سقوطی بوداز درجه اولا به درجه سفلا.و من اینو نمیخواستم. اما فرشته نگهبانم بهم گفت تو باید بری . تو مثل هزران انسان دیگه ماموری و ماموریتی روی زمین داری که باید بری وانجامش بدی.خیلی سخت بود امابه ناچار پذیرفتم وبه این کار تن دادم.لحظه بینهایت بدی بود.لحظه پیوستن به جسمم از ته دل گریه کردم. اول واقعا کشنده بود .اما بعد از چندی کم کم عادت کردم وروح وجسمم تونستن این تداخل وتعامل با هم رو بپذیرن. وروحم هنوز توانایی هاشو به طور کامل از دست نداده بودوقادر به بعضی کارا بود.میتونست از کالبد جسمانیش جدا بشه و برای زمان محدودی در فضای محدودی آمد ورفت کنه.اما آزادی رفتن به دورها و نامحدود را نداشت.خلاصه مدتی گذشت تا من کامل شرایطو پذیرفتم.همین موقع بود که فرشته نگهبانم به دیدنم اومد وبه من گفت باید برای شروع سفری بزگ آماده بشی. سفری بسیار عجیب وسخت وپر مخاطره .اون به من گفت که از دنیای تنگ رحم مادرم قراره به دنیایی بس شگرف وپهناور پا بذارم.آره اون به من گفت که تا چند لحظه دیگه متولد میشم. ومن دچار هیجانی وصف ناشدنی بودم دلم میخواست زودتر به دنیا پهناور پا بذارم دنیایی که میتونستم توی اون ماموریت الهیمو انجام بدم .دنیایی که میتونستم توی اون موثر باشم و روی ذره ذره کائنات وموجوداتش اثر بذارم. ................. آره و خلاصه ری میلز متولد شد. حالا چرا من اینهارو گفتم نمیدونم ! مثل اینکه خودم هم نفهمیدم چی میخواستم بگم وچی از کار در اومد. اما فکر کنم چندان هم بی ارتباط نباشه.آخه من هم از فردا میخوام دوباره متولد بشم. آره امروز نشستم و بنا به توصیه یکی از دوستای گلم سه فهرست نعمتها ،خواسته ها وحذفیات زندگیمو تهیه کردم.و اهداف کوتاه مدت وبلند مدتمو نوشتم.و به یاری خدا مصمم هستم که همرو توی زندگیم پیاده کنم. به هر حال ببخشید سرتونو به درد آوردم.در ضمن من این کتابو تابستان خوندم. و جمله ها وکلمات دقیقش یادم نبود.مفهوم جمله هاشو به صورت خلاصه وبا بیان خودم براتون بازگو کردم. امیدوارم که حق مطلبو ادا کرده باشم.تا اون دنیا منو به جرم خیانت در امانت محکوم نکنن. (راستی اون آب وروغنه تعبیر خودم نبود هان اون درست همون حرف نویسنده بود.) خوب من دیگه برم. به امید دیدار. التماس دعا
|
||
|
|
|
|
|
سلام
سلام به زندگی ،سلام به عشق ،سلام به شادی وسلام به هر رهگذری که قدم در این وادی میذاره . راستش دوست داشتم توی این وبلاگ هم مثل وب قبلیم مطلب اولم یه مطلب شاعرانه وعارفانه ورمانتیک باشه اما اسم این وبلاگ جدیدم مانع از نوشتن چنین مطلبی شد. آخه من تصمیم گرفتم از این به بعد زندگیمو خودم رقم بزنم . فقط خودم و مطابق میل خودم .خود خود خودم .به تنهایی .البته در سایه لطف بیدریغ وبیکران دوست که هر چه بر ما میرود از لطف وعنایت اوست برای همین بود که اسم این وبلاگ رو گذاشتم داستان زندگی تا محلی باشه برای ثبت داستان زندگی من. نه اینکه تا اینجای زندگیم فوق العاده عجیب وپرماجرا بوده برای همین فکر میکنم از این به بعدش هم عجیب وپرماجرا باشه.البته منظورم از عجیب بودن، شاد و بی دغدغه بودن نیست چون غم وشادی همیشه با همند وزندگی هر کسی مجموعه ای ازغمها وشادیها و خوشیها وناخوشیهاست به حر حال با نام خدا شروع میکنم داستان زندگیمو و امیدوارم به یاری خدا تا لحظه مرگم هم بتونم توی این وبلاگ بنویسم و این وبلاگ محرمی وسنگ صبوری باشه باشه برای حرفهای گفته ونا گفته. به امید حق. یا علی ............................ بالاخره خلاص شدم.آخش .همیشه میخواستم تو این لحظه بلند از ته دل داد بزنم و بگم آخش راحت شدم ویه نفس عمیق بکشم وبرای همیشه از اون محیط خداحافظی کنم و بگم خداحافظ برای همیشه. اما حیف حضور آدمهایی که جلوی دانشگاه کنار تاکسیها وایستادن مانعم میشه و نمی ذاره که این آرزوم بر آورده بشه .یک آن احساس کردم وجدانم از درون بهم گفت آروم تر آروم تر کمی خودتو نگهدار. متانت وغرورتو حفظ کن. بابا شاهکار که نکردی .هر کی ندونه فکر میکنه لابد دوره دکترا رو به پایان رسوندی که اینقدر ضایع ذوق زده شدی. یه لحظه حس کردم که جلوی وجدانم کم آوردم و بهش توپیدم و گفتم لوس. مگه من خوشحالم واسه اینکه کار مهمی کردم ؟ نه. من واسه این خوشحالم که از این محیط جدا شدم برای همیشه. البته ان شاءالله .خدا رو شکر که دانشگاه ما تو رشتمون دوره فوق رو نداره والا ممکن بود دوباره مجبور شم پامو بذارم توش . وای که حتی اسمش هم انرژی منفی میده به آدم.بگذریم حالا که به خیر گذشت. وای ولی نمیدونم از امروز با بیکاری چه کنم.امسال که حوصله فوق خوندنو ندارم کار هم که فکر نکنم حوصله داشته باشم الان برم دنبالش .وای خدای من نمیدونم با این بیکاری چه بکنم؟ اونم من وای البته بیکار بیکارهم نیستم مثلا همین وبلاگ خودش یه سرگرمی خیلی خوبه . به هر حال فعلا که اوضاع اینه وچاره ای نیست جز صبر وتوکل وتلاش یرای فردایی بهتر.
|
||